تبليغاتX
حقیقت سخن
به نام خدا

خدايا : عقيده ام را از دست عقده ام  مصون دار.

خدايا : به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارزاني  کن .


خدايا: رشد عقلي و علمي ، مرا از فضيلت،تعصب، احساس و اشراق محروم نسازد.


خدايا: مرا همواره ، آگاه و هوشيار دار،تا قبل از شناختن درست کسي يا فکري_ مثبت يا منفي_قضاوت نکنم .

خدايا : جهل آ ميخته با خودخواهي و حسد ، مرا ، رايگان، ابزار قتاله دشمن ، براي حمله به دوست ، نسازد .


خدايا شهرت ،مني را که :مي خواهم باشم ،قرباني مني که : مي خواهند باشم ، نکند.


خدايا : خود خواهي را چندان در من بکش ، يا بر کش ،تا خودخواهي ديگران را احساس نکنم، و از آن در رنج نباشم.


خدايا: به من تقواي ستيز بياموز ، تا در انبوه مسئوليت ، نلغزم و از تقواي برهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نبِوسم .


خدايا: به من توفيق تلاش ، در شکست ؛صبر ، در نوميدي ؛ رفتن ، بي همراه ؛ جهاد، بي سلاح ؛کار ، بي بِاداش؛فداکاري ، در سکوت ؛ دين ، بي دنيا ؛ مذهب ، بي عوام ؛عظمت ، بي نام ؛ خدمت ، بي نان ؛ ايمان ، بي ريا ؛خوبي ، بي نمود ؛گستاخي، بي خامي ؛مناعت ، بي غرور ؛عشق ، بي هوس؛


تنهايي، در انبوه جمعيت ؛ دوست داشتن ، بي آنکه دوست بداند؛ روزي کن

برای همسایه ای که نان ما را ربود ، نان

برای آنان که قلب ما را شکستند ، مهربانی

برای کسانی که روح ما را آزردند ، بخشش

وبرای خویشتن آگاهی و عشق می طلبم...

                                                          دكتر علي شريعتي


دوستان سخن كوتاه مي گويم چون سخن كوتاه شيوا تر است

اين بود فرازي از دلنوشت هاي يك اهل دل كه شايد امروز فقط نامي از او در خاطر ما مانده

بياييد بخوانيم تا بدانيم كه شريعتي كه بود و چه گفت؟

روحش شاد يادش گرامي باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 19:18  توسط محمد جواد سیاح پور  | 
                                                   




+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 19:25  توسط محمد جواد سیاح پور  | 













+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 19:1  توسط محمد جواد سیاح پور  | 
                                                        به نام خدا

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اكواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت كرد.

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی كوچیكتر كه غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
ماهی كوچیكه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی كوچیكه بارها و بارها به طرفش حمله می كرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای كه اونو از غذای مورد علاقش جدا می كرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی كوچیك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواریوم و خوردن ماهی كوچیكه كار غیر ممكنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز كرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی كوچیكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اكواریوم نگذاشت.
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار كه شكستنش از شكستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.

نتیجه : ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنیم، كلی دیوار شیشه ای پیدا می كنیم كه نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

عزیزان حقیقتجو:

آگاه باشید که اگر هدفتان در زندگی حق و حقیقت باشد هیچگاه هیچ دیواری نمی تواند راه شما را برای رسیدن به راستی سد کند.

امیدوارم که همیشه دیوار های زندگیتان یا دایمی نباشد و یا پشتکار شما حقیقت جویان  آن ها را بر دارد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:2  توسط محمد جواد سیاح پور  | 

                                                به نام خدای دوستی

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک

سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند

روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در

حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:? نه، چیزی لازم ندارم.
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

ای بزرگواران سعی کنید به گفته ی اسلام،ایرانیان باستان و تمام حقیقت یافتگان پل بسازی و دوستی بیافرینید نه حصار بکشید و تفرقه بیاندازید.

امید وارم هیچ وقت حصاری نباشد واگر هم باشد همه در حال تلاش برای ساخت پل باشد.

به امید حق و حقیقت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:22  توسط محمد جواد سیاح پور  | 

به نام یزدان

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند،

پرسید: آیا لیوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید:
آیا لیوان پر شده است؟ همگی پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است ؟دانشجویان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است.
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را برای شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیـر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.

امیدوارم که همیشه شیشه ی عمرتان متعادل و خواستنی باشد 

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 18:10  توسط محمد جواد سیاح پور  | 

هوالجمیل

دوستان سلام سالی بر ما گذشت ،سالی به مرگ نزدیک شدیم و در این سال چه ها که بر ما نگذشتمناظره دیدیم ، افشا گری های بی عمل دیدیم ،جنبش دیدیم ،سرکوب دیدیم، کهریزک دیدیم ،پیشرفت هایهسته ای، سجیل،دستگیری ریگی و.....دیدیم .چه خوب چه بد گذشت بقولا «خاکش علف و علف چرنده»سال تمام شد ولی ایران ، ایرانی،جهان،ظلم،عدل و... همچنان باقیست. اکنون باید چه کنیم؟ حالا که باز هممی خواهیم بر سر سفره ی هفت رنگ نوروز بنشینیم و از خدا تغییر مثبت بخواهیم باید چه کنیم؟ مزاحم وقتتاننمی شوم  باید همان گونه که طبیعت متحول می شود ماهم به جهت مثبت متحول شویم.

بیایید تا سالی اغاز کنیم که در پایانش افسوس نخوریم.

سال نو مبارک          با آرزوی سالی پر ثمر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 21:36  توسط محمد جواد سیاح پور  | 

به نام مظهر خوبی ها

در زمان های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
" هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

برداشت ها:

برداشت یک: هر سدی  مانع نیست.

برداشت دو:می بینید که ان روستایی به تنهایی مانع را برداشت تا همه بتوانند از راه به راحتی بتوانند گذر کنند

ولی آن تاجران با آن همه خدمه ای کار را انجام ندادند پس مشکلات جامعه ی ما هم تاحدودی به خاطر نبودن

آن روستایی تنها وبودن واصلاح نشدن آن تاجران بی پرواست.

به امید حقیقت و راستی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 13:22  توسط محمد جواد سیاح پور  | 

به نام خدا

توجه:این مطلب فقط یک داستان است لطفا کسی دلگیر نشود.

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

 همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

 بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

و این گونه اند ایرانیان با سیاست و(.................) (چین نقطه را خودتان حدس بزنید)

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 11:24  توسط محمد جواد سیاح پور  | 
به نام حق و حقیققت
یك استاد جامعه شناسی به همراه دانشجویانش به محله های فقیر نشین بالتیمور رفت تا در مورد دویست نوجوان و زندگی فعلی و آینده آنها تحقیقی تاریخی انجام دهد. از دانشجویان خواسته شد ارزیابی خود را در باره تك تك این نوجوانها بنویسند. دانشجویان برای همه آنها یك جمله را تكرار كردند:
«او شانسی برای موفقیت ندارد.»


بیست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسی دیگری به سراغ این تحقیق رفت. او از دانشجویانش خواست كه دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثای بیست تن از آنها كه از آن محل اسباب كشی كرده یا مرده بودند، از میان 180 نفر باقیمانده 176 نفر به موفقیتهای غیر عادی دست پیدا كرده و وكیل، پزشك و تاجر شده بودند.

این جامعه شناس حقیقتاً متحیر شده بود و تصمیم گرفت روی این موضوع تحقیق بیشتری انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا كند و از تك تك آنها بپرسد:
«دلیل موفقیت شما چیست؟»
و پاسخ همه یكسان و سرشاراز عشق بود:
«دلیل موفقیت ما معلم ماست.»


آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسی جستجو كرد و او را كه حالا پیرزنی فرسوده، ولی هنوز هم بسیار هوشمند و زیرك بود پیدا كرد تا از او فرمول معجزه گری را كه از نوجوانهای محلات فقیر نشین، انسانهای شایسته و موفق ساخته بود، بپرسد.

چشمهای معلم پیر برقی زدند و لبهایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد. پاسخش بسیار ساده بود. او با كمال لطف و تواضع گفت:

- من عاشق آن بچه ها بودم.

از این داستان دو نبیجه می گیریم:

 

اول :انسانی بزرگ و نمونه شدن ربطی به فقر و غنا ندارد.

دوم: معلم یکی از پایه های ترقی وپیشرفت است که به جرءات می توان گفت که شرط سعادت یا شقاوت انسان در مسیر پیشرفت است.

به امید حق و حقیقت و ظهور موعود


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 19:49  توسط محمد جواد سیاح پور  | 
خطاطي نستعليق آنلاين خطاطي نستعليق آنلاين